سباک

(سَ بّ) [ ع. ] (ص.) ریخته گر، زرگر.

    سبال

    (س) [ ع. ] (اِ.) ج. سبلت ؛ موی پشت لب مرد.

      سبای

      (سُ) [ تر. ] (ص.) سواری که مایحتاج خود را به فتراک بسته و مسلح و مکمل یراق می‌راند ؛ ~ سوار زبده سوار.

        سبب

        (سَ بَ) [ ع. ] (اِ.)
        ۱- علت.
        ۲- نسبتِ خویشاوندی.
        ۳- وسیله.
        ۴- طریق.
        ۵- در عروض نوعی هجای بلند یا دو هجای کوتاه پیاپی.
        ۶- طناب، ریسمان.

          سبت

          (سَ) [ ع. ] (اِ.) شنبه، نخستین روز هفته.

            سبت

            (سُ بَّ) [ ع. سبه ] (اِ.) ننگ و عار.

              سبحات

              (سُ بُ) [ ع. ] (اِ.)
              ۱- جِ سبحه.
              ۲- انوار الهی، جلال و عظمت خدای تعالی. (?(سبحان (سُ) [ ع. ] (مص ل.)
              ۱- پاکیزه کردن.
              ۲- به پاکی یاد کردن خداوند. ؛ ~ الله الف – خداوند پاک و منزه از عیب و نقص است. ب – کلمه‌ای است از برای شگفتی و تعجب.

                Scroll to Top