غریب گز

(~. گَ) [ ع – فا. ] (اِ.)
۱- حشره‌ای که به غریبه نیش می‌زند و بومیان نسبت به آن مصونیت دارند.
۲- عقرب.
۳- ساس، کَنِه.

    غریبه

    (غَ بِ) [ ع. غریبه ] (ص.)
    ۱- مؤنث غریب.
    ۲- زن دور از وطن.

      غریبه

      (~.) [ ع – فا. ] (ص.) بیگانه، اجنبی، ناآشنا.

        غریبی کردن

        (غَ. کَ دَ) [ ع – فا. ] (مص ل.)
        ۱- سفر کردن.
        ۲- بیگانگی کردن.
        ۳- ترسیدن طفل از شخص ناشناس.

          غریر

          (غَ) [ ع. ] (ص.)
          ۱- به باطل امیدوار شده، فریفته.
          ۲- پذیرفتار.
          ۳- جوان ناآز موده.

            غریزه

            (غَ زِ) [ ع. غریزه ] (اِ.) سرشت، ذات. ؛~ی جنسی غریزه اطفاء شهوت که سبب تولید نسل و بقاع نوع است.

              غریژنگ

              (غَ ژَ) (اِ.) = غریژن. غریزن. غلیزن: گل و لای سیاه که در بن حوض‌ها و ته تالاب‌ها و جوی‌ها است.

                غریق

                (غَ) [ ع. ] (ص.)غرق شده، در آب فرو – رفته.

                  Scroll to Top