فاراد

[ فر. ] (اِ.) واحد اندازه گیری ظرفیت الکتریکی.

    فارد

    (رِ) [ ع. قس. فرید ] (اِ). یکی از بازی -‌های هفتگانه نرد، دور اول از بازی نرد (در قدیم).

      فارس

      (رِ) [ ع. ] (ص.)
      ۱- سوار، اسب سوار.
      ۲- جنگاور، دلیر. ج. فُرسان و فوارس.

        فارس

        (رْ)
        ۱- (اِ.) قوم پارس که در جنوب ایران ساکن بودند.
        ۲- نام سرزمین پارس.
        ۳- (ص.) ایرانی.

          فارس

          (~.) (ص.) کسی که زبان مادری او فارسی باشد.

            فارسی

            (ص نسب.)
            ۱- پارسی، ایرانی.
            ۲- زبان مردم ایران. ؛ ~ امروز فارسی رایج زمان حال. ؛ ~ باستان زبان دوره هخامنشیان. ؛~ دَری زبان سده‌های سوم تا ششم هجری و زبان رایج افغانستان. ؛ ~ میانه زبان فارسی دوره اشکانی و ساسانی.
            ۳- نوعی بُرش چوب در نجاری.

              فارغ

              (رِ) [ ع. ]
              ۱- (اِفا.)دست کشنده از کاری.
              ۲- (ص.) آسوده، رها شده.

                Scroll to Top