اسم فاعل

متحتم

(مُ تِ حَ تِّ) [ ع. ] (اِفا.) واجب کننده، لازم کننده. ج. متحتمین.

    متحجر

    (مُ تَ حَ جِّ) [ ع. ] (اِفا.)
    ۱- سنگ شده، سخت گشته.
    ۲- در فارسی به کسی گویند که حاضر به درک و پذیرش نوآوری‌ها نیست.

      متجشم

      (مُ تَ جَ شِّ) [ ع. ] (اِفا.) به تکلف کاری کننده. ج. متجشمین.

        متجلد

        (مُ تَ جَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.) به تکلف چابکی نماینده. ج. متجلدین.

          متجلی

          (مُ تَ جَ لّ) [ ع. ] (اِفا.) آشکار، آشکار شونده، ظاهر شونده.

            متجمل

            (مُ تَ جَ مِّ) [ ع. ] (اِفا.) زینت یافته، آراسته، صاحب تجمل. ج. متجملین.

              پیمایش به بالا