اسم فاعل

منهتک

(مُ هَ تِ) [ ع. ] (اِفا.)۱ – دریده، شکافته شده.
۲- مردی که از رسوایی و بی پردگی باک ندارد؛ بی پروا.

    منکسف

    (مُ کَ س) [ ع. ] (اِفا.) آفتاب یا ماه یا سیاره‌ای که تمام یا بخشی از آن گرفته شده باشد.

      منقش

      (مُ نَ قِّ) [ ع. ] (اِفا.)
      ۱- نقش کننده.
      ۲- کنده کاری کننده (بر نگین و جز آن).

        منقلب

        (مُ قَ لِ) [ ع. ] (اِفا.)
        ۱- برگشته، حال به حال شده.
        ۲- به هم خوردن حال.

          پیمایش به بالا