اسم فاعل

منصفه

(مُ ص فِ) [ ع. منصفه. ] (اِفا.) مؤنث منصف. ؛ هیئت ~ در بعضی جرایم گروهی به تعداد معین از افراد عادی طبق قانون در دادگاه شرکت می‌کنند و پس از ختم دادرسی با هیئت دادرسان به مشاوره می‌پردازند و نظر خود را اظهار می‌کنند.

    منسرح

    (مُ سَ رِ) [ ع. ] (اِفا.)
    ۱- حیوان تند و آسان رونده.
    ۲- یکی از بحرهای عروضی.

      منشد

      (مُ ش) [ ع. ] (اِفا.)
      ۱- خواننده و آورنده شعر از دیگری. مق منشی.
      ۲- راه نماینده.
      ۳- هجو کننده.

        منزه

        (مُ نَ زِّ) [ ع. ] (اِفا.)
        ۱- پاک کننده.
        ۲- پاک داننده.
        ۳- در تصوف: سالکی که ذات حق را به صفت تنزیه شناسد و از حیثیت ظهور در مناظر ندیده و ندانسته باشد.

          پیمایش به بالا