اسم مفعول

مخدره

(مُ خَ دَّ رَ یا رِ) [ ع. مخدره ] (اِمف.) زن باحجاب و پرده نشین. ج. مخدرات.

    مختص

    (مُ تَ صّ) [ ع. ] (اِمف.) اختصاص یافته، آنچه خاص کسی یا چیزی باشد.

      مختل

      (مُ تَ لّ) [ ع. ] (اِمف.) تباه شده، آشفته و به هم خورده، دارای اختلال.

        مخبول

        (مَ) [ ع. ] (اِمف.)
        ۱- آن که به فساد عقل و تباهی عضو دچار باشد.
        ۲- در علم عروض خبل اجتماع خبن و طی است در «مستفعلن»، «متعلن» بماند، «فعلتن» به جای آن بنهند و این فاصله کبری است.

          مخبون

          (مَ) [ ع. ] (اِمف.)
          ۱- جامه در نوشته و دوخته.
          ۲- طعام پنهان کرده و ذخیره نهاده برای روزهای سختی.
          ۳- در علم عروض سبب خفیفی که در اول رکن باشد اسقاط حرف ساکن آن کرده شود چنان که از «فا» در فاعلاتن «الف» بیندازند «فعلاتن» شود.

            مختبر

            (مُ تَ بَ) [ ع. ] (اِمف.)۱ – آزموده، امتحان کرده.
            ۲- آگاهی یافته، خبردار.

              Scroll to Top