(مُ جَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) جِ مجرده ؛ در فلسفه عقول و نفوس را گویند.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) زخمی، زخم خورده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پوست کنده شده.
(~.) [ ع. ] (اِمف.) ۱- کشیده شده. ۲- کسره داده شده. ۳- هر یک از سازهای آرشهای.
(مُ را) [ ع. ] (اِمف.) روان کرده شده.
(مُ جَ زّ) [ ع. ] (اِمف.) جدا شده، تجزیه شده.
(مُ دَ یا جَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.) خشک و بی گیاه گردیده.
(مُ جَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.) تجدیده شده، دوباره پیدا شده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) بینی بریده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) جذب شده.