بیلاخ
(اِصت.) (عا.) = بیلَخ: به طعنه به کسی گویند که دست به کار نسنجیدهای زده و شکست خوردهاست. (معمولاً همراه با بالا بردن انگشت شست).
(اِصت.) (عا.) = بیلَخ: به طعنه به کسی گویند که دست به کار نسنجیدهای زده و شکست خوردهاست. (معمولاً همراه با بالا بردن انگشت شست).
۱ – فعل امر از آمدن.
۲- (شب جم.) موافقت، همراهی کن، ملاحظه کن.
۳- (عا.) برای تحقیر و توهین معمولاً با نشان دادن انگشت شست.
(خُ) (ص مر.)
۱- بی هوش، بی حال.
۲- بی اختیار، بلااراده.
۳- شوریده.
۴- (عا.) بیهوده، بی فایده.
(اِ.)
۱- نای، نای بزرگ.
۲- دستگاهی در وسایل نقلیه که با به صدا درآوردن آن به دیگران اخطار میدهند.
۳- نوعی از شیپور کوتاه که شکارچیان برای راندن شکار از محلی به محل دیگر به کار برند، نفیر.
۴- صدای ممتد یا مقطع سوت مانندی که از گوشی تلفن شنیده میشود.
۵- میوه خشکی شبیه قیف که از یک طرف میشکافد.
۶- (عا.) کنایه از: آدم ابله و خونسرد. ؛ ~زدن در هزیمت کار احمقانه کردن. ؛ ~ سحر صبح بسیار زود، هنگام سحر. ؛ ~ سگ دیر وقت شب، نزدیک سحر.
(بَ ل ِ. بُ) (اِمر) (عا.) صحبتها و قول و قرارهای قبل از عروسی بین خانواده -های عروس و داماد.
(~.)
۱- پیشوندی است که بر سر برخی واژهها میآید و معنای بسیاری و فراوانی میدهد، مانند بُلکامه: یعنی بسیار هوس.
۲- در آغاز اسامی خاص میآید مانند: بلحسن = بوالحسن = ابوالحسن. یا در اول اسماء معنی عربی میآید مانند: بلعجب = ابوالعجب یا بلهوس = بوالهوس درمی آید.
۳- (اِ.) (عا.) چیزی که از روی هوا گرفته شود، گرفتن، چیزی را از روی هوا قاپ زدن.
۴- کنایه از: سوءاستفاده کردن از موضوعی.
(بُ. گِ رِ تَ) (مص م.) (عا.)
۱- چیزی را از روی هوا گرفتن.
۲- مجازاً از یک فرصت مناسب به نفع خود سود جستن.