(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) در رسیدن، پیوستن.
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) به هم پیوستن، به هم چسبیدن، جوش خوردن (زخم یا چیز دیگر).
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) لذت بردن.
(~. نِ دَ) [ ع – فا. ] (مص ل.) به گردن افتادن.
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) درهم پیچیدن، درهم شدن، تو در تو شدن.
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- درخشیدن. ۲- برافروختن.
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.)۱ – درهم آمیختن. ۲- پوشیده شدن کار بر کسی. ۳- درهم آمیختگی.
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) دهان بند بستن، لثام بستن.
(اِ تِ) [ ع. ] (مص ل.) به کنه چیزی رسیدن، پی بردن به ماهیت امری.
( اِ ) [ ع. ] ۱- (مص م.) بسیار کردن، افزودن. ۲- بسیار گفتن. ۳- (مص ل.) پرمایه شدن.