(دَ) (مص م.) تنبیه کردن.
(نِ دَ) (مص م.) سخن شنیدن، متوجه شدن.
(دَ) (مص م.) ۱- درهم و برهم کردن (نخ و ابریشم و مانند آن را). ۲- آشفتن.
(~. خا تَ) (مص م.) شاهد خواستن.
(گُ. کَ دَ) (مص م.) شاهد گرفتن، به شهادت خواستن.
(گُ دَ) (مص م.) چیزی را در جایی جای دادن.
(گُ دَ) (مص م.) جای دادن، گنجاندن.
(گُ تَ) [ په. ] (مص م.) ۱- آمیختن. ۲- ادرار کردن.
(~. شُ تَ) (مص م.)۱ – پاک کردن گناه. ۲- کنایه از: بدگویی و غیبت از کسی.
(~. گَ تَ) (مص م.) گم شدن، گم گردیدن.