حبسگاه
(حَ) [ ع – فا. ] (اِمر.) زندان، محبس، ندامتگاه.
(اِمر.) مردی که از چند روز مانده به نوروز تا پایان نوروز، چهره خود را سیاه کرده و لباس قرمز میپوشد و در کوچه و خیابانها دایره به دست میخواند و میرقصد، آمدن نوروز رابه مردم یادآوری کرده، پول میگیرد.
(چُ) [ په. ] (اِمر.) چوبی که دسته آن راست و باریک و سرش اندکی پهن و خمیدهاست و ب ا آن در بازی چوگان، گوی را زنند.
(بَ) (اِمر.) مجموعه قطعات چوبی یا آهنی که عمودی و افقی به هم متصل سازند و در کنار دیوار نصب کنند و عمله و بنا روی آن کار کنند، داربست.
(پَ بِ) (اِمر.) نوعی چوب سبک که از پوست درختان مخصوص به اندازههای مختلف سازند، و برای بستن سر بطری و مانند آن به کار برند.