(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پراکنده، جدا کرده.
(مُ فَ صَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- از هم جدا شده. ۲- با شرح و بسط.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) جدا کرده، جدا شده.
(مُ فَ ضَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- نقره اندود شده، سیم اندود. ۲- آب نقره داده.
(مُ فَ تَّ) [ ع. ] (اِمف.) در فتنه افکنده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- بازشده، گشاده شده. ۲- کلمهای که دارای فتحه باشد.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- تاب داده شده، تابیده. ۲- رشته سیم باریک فلزی.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) شیفته، دیوانه
(مُ حَ) [ ع. ] (اِمف.) درمانده در سخن، کسی که از سخن گفتن عاجز باشد.
(مُ فَ خَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- بزرگ داشته شده. ۲- بزرگوار، بزرگ.