(گِ ر تَ) (مص ل.) ۱- زندگانی یافتن. ۲- نیرو گرفتن پس از بیماری.
(بِ. سَ. شُ دَ) (مص ل.) ۱- سخت بی تاب شدن. ۲- به حال مرگ افتادن.
(دَ) (مص ل.) ۱- مردن. ۲- مجازاً، نهایت تلاش و کوشش را کردن.
(اَ دَ)(مص ل.) مردن، جان دادن.
(بُ دَ) (مص ل.) سالم ماندن، زنده ماندن.
(زَ دَ) (مص ل.) شراب خوردن.
(نِ دَ) (مص ل.) وعده عشرت دادن، سرِ دوستی داشتن.
(دَ) (مص ل.) فراموش شدن چیزی در جایی.
(شُ دَ) [ ع – فا. ] (مص ل.) روان شدن.
(زَ دَ) (مص ل.) خبری را با صدای بلند در کوچه و خیابان به اطلاع مردم رساندن.