(مُ دِ مَ) [ ع. منادمه ] (مص ل.) همنشینی کردن، همدم بودن.
(مَ) [ ع. ] (مص ل.) نیابت کردن، جانشین کسی شدن.
(مُ) [ ع. مناجاه ] (مص ل.) راز و نیاز کردن با خداوند.
(مُ جِ زَ) [ ع. مناجزه ] (مص ل.) مبارزه کردن، با هم نزاع کردن.
(~. دَ) [ ع – فا. ] (مص ل.) فرمانروایی کردن.
(مُ کِ سَ) [ ع. مماکسه ] (مص ل.) ۱- چانه زدن در معامله. ۲- بخیلی کردن.
(مُ ثِ لَ) [ ع. مماثله ] (مص ل.) مشابهت، مانند هم بودن.
(مُ رَ سَ) [ ع. ممارسه ] (مص ل.) تمرین کردن، به کاری به طور پیوسته پرداختن.
(مُ) [ ع. مماشاه ] (مص ل.) ۱- مدارا کردن با کسی. ۲- با هم راه رفتن.
(~. شُ دَ) [ ع – فا. ] (مص ل.) بسیار خوب و دقیق در یاد و حافظه ماندن.