سبلت

(سَ لَ) [ ع. سبله ] (اِ.) موی پشت لب، سبیل.

    سبنج

    (س بَ) (اِ.) چوبی دراز که بر یک سر آن گاوآهن نصب کنند و سر دیگر آن را بر یوغ بندند و زمین را شیار کنند؛ چوب قلبه.

      سبو

      (سَ) (اِ.)
      ۱- کوزه سفالی.
      ۲- ظرف شراب.

        سبوکش

        (~. کِ) (ص فا.)
        ۱- شرابخوار.
        ۲- کسی که کوزه شراب را حمل می‌کند.
        ۳- مجازاً، بنده، اسیر.

          سبیکه

          (سَ کَ) [ ع. سبیکه ] (اِ.) قطعه طلا یا نقره‌ای که آن را گداخته و در قالب ریخته باشند.

            سبیل

            (س) (اِ.) موی پشت لب. ؛ ~ کسی را چرب کردن کنایه از: به او رشوه دادن. ؛ ~ کسی را دود کردن کنایه از: او را تنبیه کردن.

              سبیل

              (سَ) [ ع. ] (اِ.)
              ۱- راه.
              ۲- روش. ؛فی ~الله آن چه در راه خدا گذاشته‌اند و هر کس می‌تواند از آن بهره برد.

                Scroll to Top