فرزان

(~.) [ ع. ] (اِ.) معرب فرزین، مهره وزیر در شطرنج.

    فرزانه

    (~.) [ په. ] (ص.) دانشمند، حکیم. ج. فرزانگان.

      فرزجه

      (فَ زَ جَ یا جِ) [ معر. ] (اِ.) آن چه زنان به خود برگیرند؛ شیاف، شافه، پرزه، پرزگ نیز گویند.

        فرزد

        (فَ رَ زْ دْ) (اِ.) سبزه‌ای است بسیار تر و تازه و سبز.

          فرزند

          (فَ زَ) [ په. ] (اِ.) بچه آدم، پسر یا دختر.

            Scroll to Top