فرید

(فَ) [ ع. ] (ص.)
۱- یگانه، بی همتا.
۲- گوهر یکتا و گران بها.
۳- (اِ.) گوهری که میان گردن بند آویزان کنند.

    فریده

    (فَ دِ) [ ع. فریده ] (ص.)۱ – مؤنث فرید، ا ز نام‌های زنان.
    ۲- در فارسی به معنی: مغرور، متکبر.

      فریز

      (فَ) (اِ.) گوشتی که آن را خشک کرده باشند، گوشت قدید. فریس و فریش نیز گفته می‌شود.

        فریزر

        (فِ زِ) [ انگ. ] (اِ.) نوعی یخچال با سرمای زیاد که مواد غذایی را در آن به منظور نگه داری در مدت طولانی منجمد می‌کنند، یخ زن (فره).

          فریس

          (فَ) [ ع. ] (ص.) کشته و از هم دریده شدن.

            فریس

            (~.) [ ع. ] (اِ.) حلقه‌ای است از چوب که برای بستن بار در سر ریسمان بندند، چنبر.

              فریسه

              (فَ س) [ ع. فریسه ] (ص.)
              ۱- مؤنث فریس.
              ۲- شکاری که کشته و از هم دریده شده باشد.

                فریسیموس

                (فَ) [ معر. ] (اِ.) نعوظ شدید و دردناک که در مرضای مبتلا به سوزاک و التهاب مثانه و نیز بر اثر مسمومیت از ذراریح و همچنین برخی ضایعات اعصاب نخاعی دیده می‌شود؛ فریسموس و اَفریسموس نیز گویند.

                  Scroll to Top