ق

(حر.) بیست و چهارمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۱۰۰ در حساب ابجد.

    قاب

    [ ع. ] (اِ.)
    ۱- اندازه، مقدار.
    ۲- مابین قبضه کمان و گوشه آن.

      قاب

      [ تر. ] (اِ.)
      ۱- بشقاب بزرگ و کم و بیش گود.
      ۲- جلد یا غلاف برخی چیزها، مانند: عینک، ساعت.
      ۳- جسم سخت از چوب یا غیر چوب بر گرد عکس، آینه و… که نگه – دارنده آن باشد، چارچوب.

        قاب بازی

        (حامص.) = قاپ بازی: در عهد شاه عباس بزرگ معمول بود که با قاب (گوسفند) بازی می‌کردند. یک طرف قاب دزد و طرف دیگر آن عاشق نامیده می‌شد.

          قاب دستمال

          (دَ) (اِمر.) دستمالی که در منزل برای پاک کردن یا خشک کردن به کار می‌رود. قابس (بِ) [ ع. ] (اِفا.) سوزنده، درخشان.

            قابض

            (بِ) [ ع. ] (اِفا.)
            ۱- گیرنده، در مشت گیرنده.
            ۲- در طب دارویی که یبوست ایجاد کند.

              قابل

              (بِ) [ ع. ] (اِفا.)
              ۱- پذیرنده، قبول کننده.
              ۲- لایق، سزاوار.
              ۳- باتجربه، کارآزموده.
              ۴- بسیار، زیاد.
              ۵- آتیه، آینده. مق ماضی.
              ۶- ضامن.
              ۷- جزء پیشین بعضی از کلمه‌های مرکب به معنی «شایسته، درخور، مناسب»: قابل اعتماد، قابل اعتنا.
              ۸- جزء پیشین بعضی از کلمه‌های مرکب به معنی «دارای امکان و توانایی قبول کار یا حالتی»: قابل اجرا، قابل تحمل.

                قابل دار

                (~.) [ ع – فا. ] (ص مر.) باارزش، شایسته. (?(قابلمه (بْ لَ مِ) [ تر. ] (اِ.) دیگ، دیگ در دار فلزی برای پختن غذا.

                  Scroll to Top