قواره

(قَ ر) [ ع. قواره ] (اِ.) مقدار پارچه بریده شده به اندازه یک دست لباس.

    قواس

    (قَ وّ) [ ع. ] (ص.)
    ۱- کمانگر، کمان – ساز.
    ۲- کماندار.

      قوال

      (قَ وّ) [ ع. ] (ص.)
      ۱- بسیارگو، خوش – صحبت.
      ۲- آواز خوان، کسی که در محافل اشعار را به آواز خوش بخواند.

        قوام

        (قِ) [ ع. ] (اِ.) آن چه که کاری یا چیزی به آن قائم باشد.

          قوام

          (قَ) [ ع. ] (اِ.)
          ۱- مایه زیست.
          ۲- اصل چیزی.
          ۳- اعتدال.
          ۴- عدل.
          ۵- استواری، استحکام.
          ۶- راستی.

            Scroll to Top