کارخانه

(نِ) (اِمر.) جایی که عده بسیاری کارگر به صنعت یا پیشه‌ای مشغول هستند.

    کارخانه دار

    (~.) (ص فا.) = کارخانه دارنده: رییس کارخانه، صاحب کارخانه، کارخانه چی.

      کارد

      [ په. ] (اِ.) ابزاری مرکب از یک لبه تیز و یک دسته که برای بریدن به کار رود، چاقو. ؛~به استخوان کسی رسیدن کنایه از: وضع بسیار سختی داشتن. ؛ مثل ~ُ پنیر بودن کنایه از: سخت مخالف و دشمن یکدیگر بودن.

        کاردار

        (ص فا.)
        ۱- وزیر، حاکم.
        ۲- مأمور سیاسی یک دولت در کشوری دیگر که در غیاب سفیر به انجام کارهای سفارت خانه می‌پردازد.

          کاردانی

          ۱ – (حامص.) دانندگی کار، شناسندگی کار.
          ۲- اطلاع، بصیرت.
          ۳- (اِ.) وزارت.
          ۴- دوره تحصیلات دانشگاهی دو ساله یا اندکی بیش تر، فوق دیپلم.

            کاردرمانی

            (دَ) (حامص.) روشی که بیمار را با کار کردن معالجه می‌کنند. (به ویژه در مورد معلولیت‌ها و بیماری‌های روانی).

              کاردستی

              (دَ) (اِمر.) کالایی که با دست یا ابزارهای ساده دستی ساخته شده‌است.

                کاردک

                (دَ) (اِمصغ.) ابزاری با تیغه فلزی دارای لبه پهن برای گستردن رنگ یا بتونه ساخته شده‌است.

                  کاردکس

                  (دِ) کارتی که در آن تعداد و تاریخ ورود و خروج کالای معینی به انبار ثبت شود.

                    Scroll to Top