لازب

(زِ) [ ع. ] (ص فا.)
۱- ثابت، پابرجا.
۲- چسبنده.

    لازم

    (زِ) [ ع. ] (ص فا.)
    ۱- واجب، ضروری.
    ۲- ثابت، استوار.
    ۳- آنچه همیشه با چیزی باشد.

      لازمه

      (زِ مِ) [ ع. لازمه ] (اِفا.)
      ۱- مؤنث لازم.
      ۲- مقتضی.
      ۳- مقرون، همراه.

        لازوق

        [ ع. ]
        ۱- (ص.) چسبنده.
        ۲- (اِ.) مرهمی که بر جراحت گذارند تا موقعی که بهبود یابد.

          لاس

          (اِ.) دو چوب یا دو آهن یا دو سنگ و مانند آن‌ها را که در نجاری و فلزکاری یا حجاری طوری قرار دهند که دندانه‌های یکی در فرورفتگی‌های دیگری جای گیرد. آن را که در دیگری فرو رفته نر و زبانه و دیگری را لاس و کم گویند. ؛ نر و ~ کردن: جا دادن قسمت‌های برآمده چوبی یا فلزی در فرو رفتگی‌های چوب یا فلز دیگر.

            لاس

            (اِ.)
            ۱- نوعی ابریشم ارزان.
            ۲- ماده هر حیوان.

              پیمایش به بالا