اسم مفعول

محکم

(مُ حَ کَّ) [ ع. ] (اِمف.) مردی مسلمان که او را اختیار دهند میان قتل و کفر و او قتل را قبول کند و اسلام خویش راحفظ نماید.

    محکمات

    (مُ کَ) [ ع. ] (اِمف.) آیاتی که معنی آن صریح بود و نیازمند به تأویل نباشد. جِ محکمه (محکم).

      محکوک

      (مَ) [ ع. ] (اِمف.)
      ۱- سوده، ساییده، خراشیده، خاریده.
      ۲- نگینی که روی آن کنده باشند.

        محلق

        (مُ حَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.)
        ۱- موی سترده، موی تراشیده.
        ۲- خرمایی که ثلث آن پخته باشد.
        ۳- محل پرواز به بالا و دور زدن.

          محلل

          (مُ حَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.)
          ۱- تحلیل شده، تحلیل رفته.
          ۲- حلال گردانیده.
          ۳- هر آب که در آن شتران فرود آمده تیره و کدر ساخته باشند.

            Scroll to Top