صفت

احمق

(اَ مَ) [ ع. ]
۱- (ص.)نادان، بی خرد، بی – هوش.
۲- (ص تف.) نادان تر، سفیه تر.

    احساساتی

    (~.) [ ع – فا. ] (ص.) زودرنج، کسی که زود دستخوش احساساتش می‌شود.

      احری

      (اَ را) [ ع. ] (ص تف.) سزاوارتر، شایسته تر، اولی، اصلح، درخورتر، بسزاتر.

        احسن

        (اَ سَ) [ ع. ] (ص تف.) نیکوتر، بهتر. ؛به نحو ~ به بهترین شیوه و طرز. ؛~التقویم بهترین شکل، بهترین صورت.

          احدب

          (اَ دَ) [ ع. ] (ص.)
          ۱- گوژپشت. کسی که پشتش قوز و برآمدگی داشته باشد.
          ۲- شمشیر کج.

            احرار

            ( اَ) [ ع. ] (ص.)۱ – جِ حر؛ آزادان، آزادگان.
            ۲- ایرانیان.

              احدی

              (~.) [ ع – فا. ] (ص نسب. اِ.)
              ۱- منسوب به احد.
              ۲- مربوط به خدای یگانه.
              ۳- فرقه‌ای از سپاهیان پادشاه هند.

                احد

                (اَ حَ) [ ع. ]
                ۱- (اِ.) یکی، یک.
                ۲- (ص.) یگانه، یکتا.
                ۳- یکم.
                ۴- یکی از نام‌های خدا.

                  احباء

                  (اَ حِ بّا) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ حبیب ؛ دوستان.

                    احباب

                    ( اَ ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ حبیب ؛ دوستان، یاران.

                      پیمایش به بالا