صفت

ابرش

(اَ رَ) [ ع. ] (ص.)
۱- اسبی که در پوستش لکه‌هایی غیر از رنگ اصلی اش وجود داشته باشد.
۲- زیوری از زیورهای اسب.

    ابرص

    (اَ رَ) [ ع. ] (ص.)
    ۱- کسی که به برص مبتلا باشد؛ پیسه.
    ۲- ماه، قرص ماه.

      ابرقدرت

      (اَ بَ. قُ رَ) (ص مر.) قدرتی که از دیگر قدرت‌ها قوی تر باشد. در اصطلاح سیاسی، کشور یا کشورهایی هستند که از نظر قدرت صنعتی و نظامی از کشورهای دیگر قوی ترند و بر صحنه سیاست بین المللی فرمانروایی دارند.

        ابخر

        (اَ خِ) [ ع. ] (ص.) کسی که دهان بدبوی دارد. گنده دهان.

          ابخل

          (اَ خَ) [ ع. ] (ص.) بخیل تر، لئیم تر.

            ابدال

            (اَ) [ ع. ] (ص. اِ.)جِ بدل یا بدیل.
            ۱- نیکان، صالحان، که جهان به برکت وجود ایشان برپاست.
            ۲- نجیبان، شریفان.

              پیمایش به بالا