اسم

شش خنج

(~. خَ) (اِ.) گردکانی باشد که درون آن را خالی کنند و به جهت بازی قمار پر از سرب سازند.

    شست

    (شَ) (اِ.) انگشت بزرگ و پهن دست یا پا، انگشت نر، انگشت ابهام. ؛~ کسی خبردار شدن ناگهان پی بردن، به فراست دریافتن.

      شست

      (~.) (اِ.) قلاب و تور ماهیگیری، دام، کمند.

        شسته

        (شُ تِ) (ص مف.)
        ۱- پاک شده، آب کشیده.
        ۲- (اِ.) دستارچه.

          شستی

          (شَ)
          ۱- (ص نسب.) منسوب به شست.
          ۲- (اِ.) تخته‌ای بیضی یا مستطیل که رنگ‌های مختلف روی آن چیده شود. در یک گوشه شستی بریدگی ای وجود دارد که جای شست دست چپ نقاش است. نقاش به هنگام کار بر روی شستی به وسیله قلم مو رنگ‌ها ی لازم را مخلوط می‌کند و رنگ منظور را آم اده می‌سازد و سپس آن را به کار می‌برد.
          ۳- اشاره با شست به سیمِ بم.

            شش

            (ش) [ په. ] (اِ.) عدد اصلی بین پنج و هفت.

              شرنگ

              (شَ رَ) (اِ.)
              ۱- سمُ، زهر.
              ۲- هر چیز تلخ.
              ۳- حنظل.

                شره

                (شَ رَ) [ ع. ]
                ۱- (مص ل.) حریص شدن.
                ۲- (اِ.) حرص، آز.

                  پیمایش به بالا