شش خنج
(~. خَ) (اِ.) گردکانی باشد که درون آن را خالی کنند و به جهت بازی قمار پر از سرب سازند.
(شَ) (اِ.) انگشت بزرگ و پهن دست یا پا، انگشت نر، انگشت ابهام. ؛~ کسی خبردار شدن ناگهان پی بردن، به فراست دریافتن.
(شَ)
۱- (ص نسب.) منسوب به شست.
۲- (اِ.) تختهای بیضی یا مستطیل که رنگهای مختلف روی آن چیده شود. در یک گوشه شستی بریدگی ای وجود دارد که جای شست دست چپ نقاش است. نقاش به هنگام کار بر روی شستی به وسیله قلم مو رنگها ی لازم را مخلوط میکند و رنگ منظور را آم اده میسازد و سپس آن را به کار میبرد.
۳- اشاره با شست به سیمِ بم.