اسم

آبریزگان

(زَ) [ په. ] (اِمر.)
۱- عید آب پاشان، جشنی که ایرانیان در روزِ تیر – سیزدهمین روز از ماه تیر – برپامی داشتند و آب بر یکدیگر می‌پاشیدند.
۲- نوعی غذا.

    آبزن

    (زَ)
    ۱- (اِ.) تشتی از سفال یا فلز که در آن آب گرم و دارو می‌ریختند و بیمار را در آن می‌گذاشتند.
    ۲- وان.
    ۳- (اِفا.) آرام دهنده، تسکین دهنده، شخصی که مردم را به زبان خوش تسلی دهد.

      آبداری

      ۱ – (حامص.) آبدار بودن، شغل آبدار.
      ۲- طراوت، تازگی.
      ۳- (اِ.) نمدی نامرغوب که در سفرها مورد استفاده قرار می‌گرفت.

        آبدست

        (دَ)
        ۱- (ص مر.) زاهد، پاکدامن.
        ۲- ماهر، استاد.
        ۳- (اِمر.) مستراح.
        ۴- لباده.

          آبجی

          [ تر. ] (اِ.)۱ – خواهر.
          ۲- مخففِ آغاباجی.

            آبچین

            (اِمر.)
            ۱- حوله.
            ۲- پارچه‌ای که مرده را پس از غسل با آن خشک می‌کنند.
            ۳- کاغذ آب خشک کن.

              آبخسب

              (خُ) (اِفا. اِمر.) چارپایی که چون آب ببیند در آن بخسبد و این از عیوب چارپایان است.

                پیمایش به بالا