اسم

منطبع

(مُ طَ بِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- نقش شونده، نقش شده.
۲- چاپ شده، طبع شده.

    منصب

    (مَ صَ) [ ع. ] (اِ.) مقام، شغل رسمی. ج. مناصب.

      منصرف

      (مُ صَ رِ) [ ع. ] (اِ فا.) صرف نظر کرده، رجعت نموده.

        منصف

        (مُ ص) [ ع. ] (اِ فا.) انصاف دهنده، عادل.

          منصفه

          (مُ ص فِ) [ ع. منصفه. ] (اِفا.) مؤنث منصف. ؛ هیئت ~ در بعضی جرایم گروهی به تعداد معین از افراد عادی طبق قانون در دادگاه شرکت می‌کنند و پس از ختم دادرسی با هیئت دادرسان به مشاوره می‌پردازند و نظر خود را اظهار می‌کنند.

            منشار

            (مِ) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- ارّه.
            ۲- چوب پنجه دار که به وسیله آن غله را بر باد دهند.
            ۳- اره ماهی.

              پیمایش به بالا