اسم

محلق

(مِ لَ) [ ع. ] (اِ.) تیغی که بدان موی تراشند.
۲- گلیم درشت.

    محک

    (مِ حَ کّ) [ ع. ] (اِ.)
    ۱- سنگ زر، سنگی که با آن عیار طلا را می‌آزمایند.
    ۲- آزمایش.

      محلق

      (مُ حَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.)
      ۱- موی سترده، موی تراشیده.
      ۲- خرمایی که ثلث آن پخته باشد.
      ۳- محل پرواز به بالا و دور زدن.

        محکک

        (مُ حَ کِّ) [ ع. ] (اِفا.) خارش آورنده، دوایی که در تماس با پوست بدن تولید خارش کند مانند کبیکج و گزنه.

          محلل

          (مُ حَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.)
          ۱- حل کننده، تحلیل برنده.
          ۲- مردی که با زن سه طلاقه ازدواج می‌کند و او را طلاق می‌دهد تا آن زن بتواند دوباره با همسر پیشین خود ازدواج کند.

            محکم

            (مُ کَ) [ ع. ]
            ۱- (ص.) سخت، استوار.
            ۲- شدید.
            ۳- با نیرو، قدرت یا فشار بسیار زیاد.
            ۴- (اِ.) آیاتی از قرآن که معنی اش روشن است و نیازی به تعبیر ندارد.

              محلل

              (مُ حَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.)
              ۱- تحلیل شده، تحلیل رفته.
              ۲- حلال گردانیده.
              ۳- هر آب که در آن شتران فرود آمده تیره و کدر ساخته باشند.

                محفل

                (مَ فِ) [ ع. ] (اِ.) انجمن، مجلس. ج. محافل.

                  محفه

                  (مَ حَ فِّ) [ ع. محفه ] (اِ.) تخت روان، کجاوه.

                    پیمایش به بالا