اسم فاعل

متلاقی

(مُ تَ) [ ع. ] (اِفا.) با یکدیگر روبرو شونده، دو چیز که در یک نقطه به هم رسند.

    متلبس

    (مُ تَ لَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.) لباس پوشیده، به لباس کسی درآمده.

      متلف

      (مُ لِ) [ ع. ] (اِفا.) تلف کننده، تباه کننده ؛ ج. متلفین.

        متلهف

        (مُ تَ لَ هِّ) [ ع. ] (اِفا.) اندوهگین، کسی که دریغ و افسوس می‌خورد.

          متلون

          (مُ تَ لَ وِّ) [ ع. ] (اِفا.)
          ۱- گوناگون.
          ۲- کسی که پی درپی تغییر عقیده بدهد.
          ۳- رنگارنگ.

            متقلد

            (مُ تَ قَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.) کسی که امری را بر گردن گرفته باشد.

              متکلف

              (مُ تَ کَ لَّ) [ ع. ] (اِفا.)
              ۱- آن که کاری را متعهد شود و به رنج و زحمت انجام دهد.
              ۲- کسی که به رنج و زحمت شعر گوید.

                Scroll to Top