(بَ عَ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- از خوردن غذای بدمزه ناخوش شدن. ۲- بی مزه شدن.
(بِ) [ ع. ] (مص ل.) گشاده رویی، خوشرویی.
(بِ سَ دَ) (مص م.) پاره کردن. شکستن.
(بُ سُ) [ ع. ] (مص ل.) بالیدن، بالا برآوردن، بلند شدن.
(~. کَ دَ) [ ع – فا. ] (مص م.) ذبح کردن.
(بَ دَ) (مص ل.) بس کردن.
(بَ دَ) (مص م.) ۱- دست سائیدن. ۲- سودن، لمس کردن.
(بَ دَ) (مص م.) ۱- آماده شدن. ۲- قصد کردن. ۳- تدبیر کردن. ۴- سامان دادن.
(~. کَ دَ) (مص ل.) ۱- قانع شدن، خشنود شدن. ۲- اکتفا کردن.
(~. وَ دَ) (مص ل.) ۱- تحمل کردن. ۲- سازگار شدن، ساختن. ۳- به پایان رساندن.