تنسق

(تَ سُ) (اِ.) معربِ تنسخ، هر چیز گرانبها و نفیس.

    تنسم

    (تَ نَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.)
    ۱- جستجو کردن.
    ۲- دم زدن، نفس کشیدن.

      تنشیف

      (تَ) [ ع. ] (مص م.)
      ۱- خشک کردن آب یا رطوبت چیزی.
      ۲- خشک شدن شیر در پستان.

        تنصر

        (تَ نَ صُّ) [ ع. ] (مص ل.)
        ۱- مسیحی شدن، نصرانی گردیدن.
        ۲- به کسی یاری رساندن.

          تنصیص

          (تَ) [ ع. ] (مص م.)
          ۱- آشکار کردن معنی کلام.
          ۲- نسبت دادن حدیث به کسی که حدیث از او روایت شده.

            پیمایش به بالا