حلول

(حُ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- فرود آمدن در جایی، وارد شدن به کسی.
۲- داخل شدن روح کسی در کس دیگر.

    حلی

    (حُ) [ ع. ] (اِ.) جِ حَلی ؛ زیورها، آرایش‌ها.

      حلیب

      (حَ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- شیر تازه دوشیده.
      ۲- شراب خرما.

        حلیت

        (حِ یَ) [ ع. حلیه ] (اِ.) زیور، آرایش.

          حلیف

          (حَ) [ ع. ] (ص.)
          ۱- هم عهد، هم سوگند.
          ۲- یار، دستیار.

            حلیل

            (حَ) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- حلال، روا.
            ۲- شوهر، زوج.

              حلیله

              (حَ لِ یا لَ) [ ع. حلیله ] (اِ.) زن شرعی مرد، همسر. ج. حلایل.

                حلیم

                (حَ) [ ع. ] (اِ.) بردبار. ج. احلام.

                  پیمایش به بالا