خوردن

(خُ دَ) [ په. ]
۱- (مص م.)فرو بردن غذا از گلو.
۲- نوشیدن.
۳- (عا.) سوء استفاده مالی به هنگام تصدی شغلی.
۴- شکست خوردن، مغلوب شدن.
۵- مناسب بودن، جور بودن.
۶- ساییدن (فنی).
۷- (مص ل.) تصادف کردن.
۸- اصابت کردن.
۹- مقارن شدن، همزمان شدن. ؛ ~و خوابیدن کنایه از: بیکار و بی عار زندگی کردن.

    خورده

    (خُ دِ) (ص مف.) چیزی که از گلو فرو رفته و بلعیده شده.

      خوردی

      (خُ رْ دِ) (اِ.) غذای آبکی، مانند آش و آبگوشت.

        خورش

        (خُ رِ) [ په. ]
        ۱- (اِمص.) خوردن.
        ۲- (اِ.) خوردنی، طعام.
        ۳- آنچه با نان یا برنج خورند. خورشت نیز گویند.

          خورشید

          (خُ) [ په. ] (اِ.)
          ۱- ستاره‌ای که سیارات منظومه شمسی به گرد آن می‌چرخند.
          ۲- هر ستاره‌ای که مرکز یکی از منظومه‌ها باشد.

            پیمایش به بالا