دادبرده

(بُ دِ) (ص مف.) کسی که حکم به نفع او داده شده باشد. مق داد باخته.

    دادبک

    (بگ) (بَ) [ فا – تر. ] (اِمر.) = دادبیگ: متصدی عدلیه، رئیس قضات، امیر – داد، میرداد.

      دادخواست

      (خا) (اِمر.) عرضحال، نوشته‌ای که به موجب آن از دادگاه تقاضای رسیدگی به امری می‌شود.

        دادخواه

        (~.) (ص فا.) کسی که به او ظلم شده و تقاضای رسیدگی می‌کند.

          دادرس

          (رِ یا رَ)(ص فا.) کسی که به دادخواهی رسیدگی کند.

            دادرسی

            (~.) (حامص.)
            ۱- به داد مظلوم رسیدن.
            ۲- رسیدگی به دادخواهی دادخواه، محاکمه.

              دادستان

              (س) (ص فا. اِ.)
              ۱- اجراکننده عدالت.
              ۲- نماینده دولت در دادگاه که وظیفه اش صدور حکم و نظارت بر اجرای آن است.
              ۳- مدعی العموم.

                پیمایش به بالا