دان

(اِ.)
۱- دانه.
۲- بذر گیاه. ؛ ~ پاشیدن کنایه از: تطمیع کردن و به جانب خود آوردن.

    دانا

    [ په. ] (ص فا.) عالم، دانشمند. ج. دانایان.

      دانستن

      (نِ تَ) [ په. ] (مص ل.)۱ – با خبر شدن.
      ۲- شناختن.
      ۳- توانستن.
      ۴- به حساب آوردن، پنداشتن.
      ۵- فهمیدن.

        دانسته

        (نِ تِ یا تَ) (ص مف.)
        ۱- آن چه که مورد آگاهی و اطلاع است.
        ۲- معلوم.
        ۳- مشهور.
        ۴- توانسته.

          پیمایش به بالا