زکی

(زَ) [ ع. ] (ص.)
۱- پاک، پاکیزه.
۲- پارسا. ج. ازکیاء.

    زکی

    (زِ کّ) (شب جم.) (عا.) هنگام اعتراض همراه با انکار و تعجب به کار می‌رود، دِکی.

      زکیه

      (زَ یِّ) [ ع. زکیه ] (ص.) مؤنث زکی.

        زگوند

        (زِ گُ) [ از آلما. ] (اِ.) علامتی به شکل «» که در بالا و سمت راست حروف مشخص کننده نمادهای ریاضی قرار می‌گیرد و آن‌ها را از نمادهای متناظرشان متمایز می‌کند.

          زگیل

          (زِ) (اِ.) برجستگی کوچک روی پوست.

            زل

            (زِ لّ) [ ازع. ] (اِ.) تیزی و حدُت گرما. ؛~ آفتاب نهایت سوزندگی و تابش آفتاب.

              زل

              (زُ) (اِ.) (عا.) نگاه خیره و کنجکاوانه یا گستاخانه.

                Scroll to Top