سلاست

(سَ سَ) [ ع. سلاسه ]
۱- (مص ل.)رام شدن.
۲- (اِمص.) نرمی.
۳- روانی کلمات.

    سلاسل

    (سَ س) [ ع. ] (اِ.) جِ سلسله ؛ زنجیرها.

      سلاف

      (سُ لّ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- می‌، باده.
      ۲- آن چه چکد از انگور پیش از فشاردن.

        سلاک

        (سَ) (اِ.) شوشه طلا و نقره که گداخته و در ناوچه آهنین ریخته باشند.

          سلاک

          (سَ لّ) [ قس. مکاری ] (اِ.) کرایه.

            سلاله

            (سُ لَ یا لِ) [ ع. سلاله ] (اِ.) نسل، فرزند، نطفه.

              سلام

              (سَ) [ ع. ] (مص ل.)
              ۱- درود گفتن.
              ۲- بی گزند شدن.
              ۳- گردن نهادن. ؛ ~ علیک درود بر تو باد. ؛ ~ علیکم درود بر شما.

                سلامانه

                (سَ نَ یا نِ) [ ع – فا. ] (اِ.)
                ۱- مالیاتی که به مناسبت بارعام پادشاه یا به سبب دریافت خبر سلامت او می‌پرداختند.
                ۲- سلامی.
                ۳- حقوق و عوارضی که برای مباشر یا مستأحر به مناسبت نخستین بازدیدی که از ده می‌کرد، از دهقانان گرفته می‌شد (بیشتر در کردستان).

                  سلامت

                  (سَ مَ) [ ع. سلامه ]
                  ۱- (مص ل.) بی – عیب شدن.
                  ۲- رهایی یافتن.
                  ۳- (اِمص.) امنیت.
                  ۴- تندرستی.
                  ۵- نجات، رستگاری.
                  ۶- خالص از بیماری، شفا.

                    سلامی

                    (سُ) [ ع. ] (اِ.)
                    ۱- استخوان سپل شتر.
                    ۲- استخوان انگشتان دست و پا؛ ج. سلامیات.

                      Scroll to Top