فرض

(فَ رْ) [ ع. ]
۱- (مص م.) واجب گردانیدن.
۲- پنداشتن.
۳- (اِ.) آن چه که خداوند بر انسان واجب کرده.
۴- گمان، پندار.

    فرضه

    (فُ ضَ یا ض) [ ع. فرضه ] (اِ.)
    ۱- رخنه و سوراخی که از آن آب کشند.
    ۲- سوراخ پاشنه در.
    ۳- دهانه جوی.
    ۴- جای درآمدن به کشتی از لب دریا.
    ۵- دهان دوات.

      فرضیه

      (فَ یِّ) [ ع. فرضیه ] (اِ.)
      ۱- حدس، گمان.
      ۲- حدس و گمان درباره یک موضوع علمی.

        فرط

        (فَ رَ) [ ع. ] (اِ.)
        ۱- نشان راه.
        ۲- کسی که پیش از قوم حرکت می‌کند تا اسباب کار را تهیه کند.

          فرط

          (فَ رْ) [ ع. ]
          ۱- (مص ل.) از حد گذشتن.
          ۲- چیره شدن.
          ۳- پیشدستی کردن.
          ۴- (اِمص.) زیاده روی.
          ۵- چیرگی.
          ۶- بسیاری، فراوانی.

            فرع

            (فَ رْ) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- آن چه که از اصل چیزی جدا شود.
            ۲- شعبه، شاخه.
            ۳- سود پول.

              فرعون

              (فِ عُ) [ معر. ] (اِ.)
              ۱- عنوان هر یک از پادشاهان قدیم مصر.
              ۲- مجازاً ستمکار، ظالم.

                Scroll to Top