فلانل

(فِ نِ) [ فر. ] (اِ.) پارچه‌ای لطیف و سبک که از پنبه یا پشم بافند.

    فلج

    (فَ لْ) (اِ.) قفل، زنجیر پشت در.

      فلج

      (فَ لَ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- کجی پای.
      ۲- در فارسی به معنی سستی و نق ص در اعضای بدن.

        فلخم

        (فَ لْ خَ) (اِ.) = فلخمه: مشته حلاجی که بر زه کمان می‌زنند تا پنبه حلاجی شود.

          فلخوده

          (فَ دِ) (ص مف.) = فلخیده: پنبه زده شده و پاک شده.

            فلدسپات

            (فِ دِ سْ) [ فر. ] (اِ.) نام گروهی از سنگ‌های آذرین که بسیار فراوانند و جزو عنصر اصلی سنگ‌های آذرین اعم از اسید قلیایی یا خنثی هستند.

              Scroll to Top