فلذ

(فِ) [ ع. ] (اِ.) جگر شتر، جگر.

    فلرزنگ

    (فَ لَ زَ) (اِ.) دستار یا پارچه‌ای که در آن خوراکی یا زر و سیم را می‌پیچیدند.

      فلز

      (فِ لِ زّ) [ ع. ] (اِ.) جسمی است معدنی هادی الکتریسته که می‌توان آن را به شکل مفتول درآورد یا صفحه صفحه کرد مانند آهن، نقره و…

        فلزیاب

        (~.) [ ع – فا. ] (اِ.) دستگاه ردیاب و آشکار کننده وجود فلز در زیر خاک یا داخل یک محموله.

          فلس

          (فَ لْ) [ ع. ] (اِ.)
          ۱- پول سیاه، پشیز.
          ۲- پولک‌های روی پوست ماهی.

            فلسفه

            (فَ لْ سَ فِ) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- حکمت، دانشی که موضوع آن هستی و وجود است.
            ۲- علت، دلیل. ؛ ~ بافی کنایه از: اظهار نظر دور از منطق.

              فلش

              (فِ لِ) [ فر. ] (اِ.)
              ۱- تیر، پیکان، ناوک.
              ۲- چیزی که به شکل تیر باشد.

                فلشک

                (فِ لِ) (اِ.) کوزه‌ای که برای کودکان نقاشی کنند.

                  Scroll to Top