قارچ

(اِ.) گیاهی ست چتری شکل که برگ و ریشه ندارد و هر دو نوع سمی و خوراکی آن وجود دارد.

    قارع

    (ر ِ) [ ع. ] (اِفا.)
    ۱- کوبنده در و مانند آن.
    ۲- فال زننده به قرعه.

      قارعه

      (رِ عِ یا عَ) [ ع. قارعه ]
      ۱- (اِفا.) مؤنث قارع.
      ۲- سختی، داهیه.
      ۳- (اِ.) رستاخیز، قیامت.

        قارقارک

        (رَ) (اِمر.) = غارغارک:
        ۱- (کن.) وسیله‌ای که سر و صدای زیاد و مزاحم داشته باشد.
        ۲- بازیچه‌ای کودکانه که از آن صدایی شبیه، قارقار برمی خاست.

          قارماق

          [ تر. ] (اِ.) چنگکی فلزی و نوک تیز که بر سر دام ماهی نصب کنند.

            قاره

            (رَّ یا رُِ) [ ع. قاره ] (اِ.) هر یک از قطعات پنجگانه زمین.

              قاروره

              (رَ یا رِ) [ ع. قاروه ] (اِ.)
              ۱- ظرفی شیشه‌ای که نمونه ادرار را در آن کرده نزد پزشک برای معاینه می‌بردند.
              ۲- نوعی پیکان.

                قارون

                [ معر. ]
                ۱- (اِ.) طبق روایات، یکی از افراد بنی اسراییل (بعضی او را پسرعم حضرت موسی می‌دانند). وی جاه طلب و بخیل و حسود بود و همواره کار بنی اسراییل را آشفته و بی سامان می‌کرد. وی دارای ثروتی فراوان بود.
                ۲- (ص.) (کن.) کسی که دارای مال فراوان باشد.

                  Scroll to Top