کبری

(کُ را) [ ع. ]
۱- بزرگتر.
۲- در اصطلاح منطق مقدمه دوم در یک قضیه منطقی.

    کبریت

    (کِ) (اِ.) قطعه کوتاه و باریکی از چوب که انتهای آن به مواد آتش زا مثل گوگرد آغشته شده و بر اثر مالش یا اصطکاک با سطح زبر آتش می‌گیرد.

      کبس

      (کَ) [ ع. ] (مص م.)
      ۱- چاه را انباشتن و پر کردن.
      ۲- پر کردن شکم از غذا.

        کبست

        (کَ بَ) [ په. ] (اِ.) گیاهی است تلخ، حنظل، هندوانه ابوجهل.

          کبش

          (کَ) [ ع. ] (اِ.)
          ۱- قوچ، گوسفند شاخ دار.
          ۲- مهتر و بزرگ قوم. ج. اکباش. کبوش.

            کبک

            (کَ) (اِ.) پرنده‌ای است وحشی با دم کوتاه و پرهایی به رنگ خاکی که زیبایی راه رفتنش مَثَل است. ؛ ~ کسی خروس خواندن کنایه از: شاد و شنگول بودن آن کس.

              کبکاب

              (کَ) (اِ.) نوعی خرمای درشت و سیاه و پرشهد.

                کبکبه

                (کَ کَ بَ) [ ع. کبکبه ] (اِ.)
                ۱- جماعت مردم، گروه سواران و شتران.
                ۲- عظمت و شوکت و جلال.

                  Scroll to Top