کسک

(کَ سَ) (اِ.) پرنده‌ای است سیاه و سفید که آن را به عربی عقعق گویند.

    کسکانت

    (کُ) [ فر. ] (اِ.) عکس مقدار سینوس یک زاویه.

      کسکسه

      (کَ کَ سَ یا س) [ ع. کسکسه ] (مص م.)
      ۱- سخت کوفتن.
      ۲- الحاق کاف تأنیث به سین به هنگام وقف مانند «بکس» و «اکرمتکس» بجای «بک» و «اکرمتک» (و آن لغت تمیم است.)
      ۳- آوازی که از تلفظ حرف «س» شنیده شود.

        کسکن

        (کَ کَ) [ تر. ] (اِ.) گرزی که سرش را با زنجیر یا تسمه به دسته نصب کنند؛ پیازک، پیازی.

          کسل

          (کَ سْ) [ ع. ] (اِمص.) سستی و کاهلی در کار، فتور در چیزی.

            کسل

            (کَ س) [ ع. ] (ص.) سست، تنبل و کاهل.

              کسمه

              (کَ مِ) (اِ.) زلف، زلف پرپیچ و خم بالای پیشانی.

                کسوب

                (کَ) [ ع. ] (ص.)
                ۱- بسیار کسب کننده.
                ۲- بسیار فراگیرنده.
                ۳- بسیار ورزنده.

                  Scroll to Top