کفش

(کَ) [ په. ] (اِ.) پاپوش، نوعی پوشش که پا را محافظت می‌کند و معمولاً از جنس چرم است. ؛ پا در ~ کسی کردن موجب اذیت و آزار کسی شدن. ؛ پا در یک ~کردن در عقیده خود پافشاری کردن. ؛ ~پیش پای کسی جفت کردن عذر کسی را خواستن، رفع مزاحمت کسی را از خود کردن.

    کفش دوز

    (~.) (ص فا.)
    ۱- کسی که کفش می‌دوزد.
    ۲- نام حشره کوچک سرخ رنگی است که دارای چهار بال می‌باشد و غالباً روی درختان یافت می‌شود و از شته‌ها تغذیه می‌کند.

      کفشک

      (کَ شَ) (اِ مصغ.)
      ۱- کفش کوچک.
      ۲- سم شکافدار مانند سم گاو و گوسفند، ظلف ؛ مق. سم، حافر.

        کفشیر

        (کَ) (اِ.)
        ۱- لحام، لحیم.
        ۲- آن چه که بدان شکستگی ظروف مسین و برنجین را لحیم کنند مانند: ارزیر، قلعی و بوره.
        ۳- مجازاً: ظرف مسین یا برنجین شکسته که مکرر لحیم کرده باشند.

          کفک

          (کَ فَ) (اِ.) = کپک:
          ۱- کف دست.
          ۲- رنگ سفید یا سبز رنگی که روی نان و دیگر غذاهای شب مانده پدید آید.

            کفگیر

            (کَ) (اِ.) قاشق بزرگ سوراخ دار که به کمک آن کف روی غذا را می‌گیرند یا با آن غذا را می‌کشند.

              کفگیرک

              (کَ رَ) (اِمصغ.) نوعی بیماری پوستی شبیه به کُورک.

                کفل

                (کَ فَ) [ ع. ] (اِ.) سرین آدم یا حیوان. ج. اکفال.

                  پیمایش به بالا