محجر

(مُ هَ جَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- سخت گردیده مانند سنگ.
۲- سنگ چین شده، با سنگ برآورده.
۳- خرمن ماه، هاله. در فارسی: محجور، ممنوع.

    محجل

    (مَ حَ جَّ) [ ع. ] (ص.) اسبی که دست و پایش سفید باشد.

      محجم

      (مِ جَ) [ ع. ]
      ۱- (ص.) رقیق، تنگ.
      ۲- (اِ.) آلت حجامت، شاخ حجامت.

        محجن

        (مَ جَ) [ ع. ] (اِ.) هر چوب سرکج مانند چوگان. ج. محاجن.

          محجه

          (مَ حَ جِّ) [ ع. محجه ] (اِ.) راه، میانه راه.

            محجوج

            (مَ) [ ع. ] (اِمف.) کسی که توسط حجت و برهان مغلوب شده، مغلوب به دلیل.

              محجور

              (مَ) [ ع. ] (اِمف.) شخص بالغی که توانایی ذهنی کافی ندارد و به حکم دادگاه زیر سرپرستی شخص دیگری قرار می‌گیرد.

                پیمایش به بالا