مسبع

(مُ بَ) [ ع. ] (ص.)
۱- کودکی که هفت ماهه به دنیا آمده.
۲- بچه‌ای که مادرش مرده و دیگری به او شیر داده.

    مسبعه

    (مَ بَ یا عَ یا عِ) [ ع. مسبعه ] (اِ.) محلی که در آن جانوران درنده بسیار باشند.

      مسبوق

      (مَ) [ ع. ] (اِمف.)
      ۱- سبقت گرفته، گذشته.
      ۲- آگاه، مطلع. ؛ ~ به سابقه آن چه که قبلاً عین یا شبیه آن وقوع یافته باشد.

        مست

        (مَ) [ په. ] (ص.)۱ – شراب خورده، خارج شده از حالت طبیعی به علت خوردن شراب.
        ۲- بی هوش، مدهوش.
        ۳- کسی که به علت داشتن مال و مقام و غیره بسیار مغرور باشد. ؛ ~ُ ملنگ (عا.) شاد و خوشحال و سردماغ.

          مست

          (مُ) [ په. ] (اِ.) گله، شکوه، شکایت.

            پیمایش به بالا