مسن

(مِ سَ نّ) [ ع. ] (اِ.) فسان، آنچه با آن کارد و مانند آن را تیز کنند.

    مسند

    (مَ نَ) [ ع. ] (اِ.)
    ۱- تکیه گاه.
    ۲- بالش بزرگ.
    ۳- مقام، مرتبه.
    ۴- فرشی گرانبها که بالای اطاق می‌افکندند و بزرگان بر آن جلوس می‌کردند.

      مسند

      (مَ نَ) [ ع. ] (اِمف.)
      ۱- نسبت داده شده.
      ۲- چیزی که به آن تکیه شود.
      ۳- یکی از ارکان اصلی جمله.

        مسنن

        (مُ سَ ن ِّ) [ ع. ] (ا ِ فا.) دندان پزشک، دندان ساز.

          مسه

          (مَ سِّ) (اِ.) قسمی چکش که زرگران به کار برند. ؛ ~آغو چکشی است که کف آن محدب است. ؛ ~چهارسو چکشی است چهار پهلو. ؛ ~هوله (حوله) قسمی چکش.

            مسهد

            (مُ سَ هَّ) [ ع. ] (ص.) بیدار، کم خواب.

              مسوار

              (مِ) (اِ.) آلیاژ مس و روی با جلای زیاد و رنگ سرخ مایل به زرد که در قدیم برای ساختن سماور و ظرف‌های آشپزخانه به کار می‌رفت.

                پیمایش به بالا