بی ناخن
(خُ یا خَ) (ص مر.) بی انصاف، کسی که نفعش به کسی نمیرسد.
(حامص.)
۱- انجام کار خلاف و یا نامشروع که باعث بدنامی و بی آبرویی میشود.
۲- بی ناموس بودن.
(ص مر.)
۱- کندذهن، کندفهم.
۲- آن که طبیعتاً یا با داروی بیهوشی، حواس خود را از دست داده باشد و درد را احساس نکند.
(حامص.)
۱- بی هوش بودن.
۲- بی فراستی، بی ادراکی. ؛ داروی ~دارویی که به واسطه آن شخصی را بی هوش کنند.
۱ – فعل امر از آمدن.
۲- (شب جم.) موافقت، همراهی کن، ملاحظه کن.
۳- (عا.) برای تحقیر و توهین معمولاً با نشان دادن انگشت شست.