اسم فاعل

جامد

(مِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- یخ بسته، منجمد.
۲- آن چه که زنده نیست و رُشد ندارد مانند سنگ.

    جازمه

    (زِ مِ) [ ع. جازمه ] (اِفا.)
    ۱- مونث جازم.
    ۲- حرفی که چون بر فعل درآید آخر آن را ساکن گرداند.

      جازم

      (زِ) [ ع. ] (اِفا.)
      ۱- قاطع، کسی که در قصد خود تردید نکند.
      ۲- قطع کننده، برنده.

        جاذبه

        (ذِ بِ) [ ع. جاذبه ] (اِفا.) نیرویی که اجسام را به طرف خود می‌کشد.

          جار

          (رّ) [ ع. ] (اِفا.) جر دهنده، حرفی که مدخول خود را جر دهد. مدخول را مجرور گویند و مجموع را جار و مجرور.

            Scroll to Top